ثمین و نه گفتن!
ثمین عزیزتر از جانم:
این روزا خیلی بلا و شیطون شدی.هزار ماشااله یکدقیقه رو هم نمیخای از دست بدی.
صبحها که آجی ثنا رو بیدار میکنم باید همه ی کارهامون اروم و بی سر وصدا باشه.آخه تا حالا چند بار موقع آماده کردن ثنا،شما بیدار شدی و خلاصه همه چی رو بهم ریختی.آبحی ثنا هم که ماشاله خانومیه واسه خودش.اینقدر اروم صحبت میکنه که شما بیدار نشی.هر وقت که احی از مهد میاد تا در باز میشه میدوئی به طرف در و کلی از خودت صدا درمیاری
مثلا داری به ثنا خوش آمد میگی.آحی هم شما رو با مهربونی بغل میکنه و یه کم میچرخونه تا راضی بشی.
روز پنجشنبه ثنا تعطیل بود و تو اتاقش داشت بازی میکرد،من و شما هم داشتیم تو سالن بازی میکردیم.از توی ساک اسباب بازیهات،یکی یکی به من میدادی و بازی میکردیم و بعد ازم میگرفتی و یکی دیگه میدادی و دوباره بازی میکردیم.یه دفعه صدای بوق یه ماشین اومد که مثل سرویس ثنا بوق زد.شما یه دفعه گفتی اَاَاَ و به طرف اف اف اشاره کردی و فکر کردی ثنا اومده!عزیز دلم همزمان حواست به چند تا چیزه.گرم بازی کردن بودیم.از خوشحالی بغلت کردم و سفت چلوندمت
و ثنا رو صدا زدم و براش تعریف کردم.اجی ثنا هم کلی ذوقت رو کرد.
روز دوشنبه بالاخره فرشها رو دادیم قالیشوئی بشورن.2تا فرش 6متری تو سالن پهن کردیم.همش تو قسمتهائی که سرامیک بود تو این 2 روز میرفتی و پاهات رو میکشیدی تا صدا بده و میخندیدی.
وقتی متوجه شدی که صدات تو سالن می پیچه بلند گفتی:نه!!!البته روی نون تشدید زیادی میدی و میگی:نننننننننننننه. و از اون هفته تا حالا هی تکرار میکنی و خودت ذوق میکنی.البته تا حالا بابا و مامان و قون(گل)و جیییییییییز و نی نی رو میگفتی و حالا نه هم بهشون اضافه شد..gif)







ثمین و نه گفتن! 
